تبلیغات
مهتاب موعود - اولین زائر خانه خدا
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            فروغ مهتاب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من



امام‌ خمینی‌(ع‌) پس‌ از شكستن‌ سد، دروازه‌های‌ حكمت‌ و معنویت‌ قرآن‌ را به‌سراسر جهان‌ گشود و همچون‌ خورشید فروزان‌ و ماه‌ درخشان‌ در آسمان‌ دین‌، پرده‌ ازحقایق‌ قرآن‌ و ‌ كلمات‌ ائمه‌ اطهار(ع‌) برداشت‌ و دنیای‌ قرن‌ بیست‌ و یكم‌ را به‌دانشگاهی‌ بس‌ شگرف‌ در فراگیری‌ الفبای‌ زبان‌ عرفان‌ علوی‌ تبدیل‌ كرد و همچنین‌ ابواب‌كرامت‌ و اسرار قدرتهای‌ خارق‌العاده درونی‌ را به‌ روی‌ انسان های‌ این‌ عصر، بالاخص‌مشتاقان‌ فتوت‌ و جوانمردی‌ خویش،‌ باز نمود. استاد یعقوب قمری شریف آبادی
نظر شما در مورد وبلاگ من چیست؟





برچسبها

در قرآن کریم می خوانیم:

  وَإِذْ یرْفَعُ إِبْرَاهِیمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَیتِ وَإِسْمَاعِیلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ(البقرة/127)

و (نیز به یاد آورید) هنگامی را که ابراهیم و اسماعیل، پایه‌های خانه (کعبه) را بالا می‌بردند، (و می‌گفتند:) «پروردگارا! از ما بپذیر، که تو شنوا و دانایی!در اینكه مؤسّس خانه كعبه كیست، بین دانشمندان و مفسّران بحث است:

1. بنابه روایات رسیده از امامان نور(ع)، خانه كعبه را نخستین بار، آدم(ع) به فرمان خدا بنیاد كرد؛ امّا پس از آن، بدان علّت كه آثار آن با گذشت زمان روبه انهدام نهاد، ابراهیم پیامبر فرمان یافت تا پایه هاى پیشین را بالا برد و این ساختمان را احیا كند.

2. ابن عبّاس و عطاء - دو تن از دانشمندان علوم قرآن - نیز همین دیدگاه مندرج در روایات را ترسیم مى كنند؛ امّا «مجاهد» مى گوید: خانه كعبه را اوّل بار ابراهیم(ع) به فرمان خدا تأسیس كرد.

درمورد نخستین كسى كه خانه كعبه را زیارت كرد، عدّه اى ابراهیم(ع) را نام مى برند؛ امّا در روایات رسیده، بصراحت آمده است كه اوّلین زیارت كننده خانه خدا، حضرت آدم(ع) بود؛ و این نشانگر آن است كه خانه كعبه پیش از ابراهیم(ع) بوده؛ و آن حضرت آن را تجدید ساختمان كرده است.

3. از پنجمین امام نور(ع) نقل كرده اند كه: آفریدگار هستى، در زیر عرش پرشكوه، چهار ستون قرار داد و آن را «ضراح» نامید، همان كه اینك به «بیت المعمور» مشهور است؛ آنگاه به فرشتگان فرمان داد بر گرد آن طواف كنند؛ سپس به گروهى از فرشتگان دستور داد خانه اى به همان سبك در زمین بپا دارند تا مردم به دور آن طواف كنند.

نخستین عرب

از پنجمین امام نور(ع) نقل كرده اند كه: اوّلین كسى كه به زبان عربى سخن گفت، حضرت اسماعیل(ع) بود. هنگام نصب پایه هاى كعبه، پدرش ابراهیم(ع) به زبان «عبرى» به او مى گفت: «اسماعیل! به من سنگ بده...» و او به زبان عربى مى گفت: «یا ابه هاك حجراً.» (پدرجان! سنگ را بگیر).

گفتنى است كه آیه شریفه ضمن ترسیم گوشه اى از زندگى این دو انسان والا، روشن مى سازد كه بعد از فراغت از عبادت و انجام دادن تكالیف دربرابر خدا، دعا و نیایش با پروردگار، بسیار پسندیده است؛ همانگونه كه ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) نیز چنین شیوه اى را در زندگى دنبال مى كردند.

هجرت اسماعیل(ع)

از ششمین امام نور(ع) نقل كرده اند كه ابراهیم پیامبر(ع) در سرزمین شام مى زیست كه خداوند از «هاجر»، فرزندى به او ارزانى داشت و ابراهیم(ع) نام او را اسماعیل نهاد. و چون همسر دیگرش - «ساره» - فرزند نداشت، از این موضوع سخت آزرده خاطر شد.

ابراهیم(ع) در این مورد به بارگاه خدا روى آورد. به او وحى شد كه: هان اى ابراهیم! زن بسان دنده كج است؛ اگر با او بسازى، از وجودش بهره مى برى و اگر ناسازگارى كنى و بخواهى به دلخواه و بدون قانع ساختن او، با وى رفتار كنى، مشكل افزونتر مى شود.

از این رو، ابراهیم(ع) فرمان یافت فرزند خود اسماعیل(ع) را به همراه مادرش هاجر از آن سرزمین هجرت دهد و آن دو را به «حرم» امن خدا و نخستین نقطه از زمینى كه آفریده شده است و «مكّه» نام دارد، انتقال دهد.

در آنجا بود كه جبرئیل با «براق» به حضرت ابراهیم(ع) آمد و هاجر و اسماعیل(ع) سوار بر آن مركب نور به سمت اقامتگاه جدید خود حركت كردند. در میان راه، از هر نقطه سرسبز و خوش آب و هوایى كه گذر مى كردند، ابراهیم(ع) مى پنداشت كه سرزمین مورد نظر آنجاست؛ امّا هنگامى كه از جبرئیل جویا مى شد، پاسخ منفى بود. تا سرانجام به مكّه رسیدند.

ابراهیم(ع) فرزند نورسیده و مادرش را در آن سرزمین و در كنار درختى كه اندك سایه اى مى افكند، سكونت داد و خود آهنگ بازگشت كرد؛ چرا كه با همسرش ساره عهد كرده بود كه با آنان نماند.

هاجر از او پرسید: چرا ما را در این سرزمین كه نه آب و گیاهى دارد و نه كسى در آن زندگى مى كند، تنها مى گذارى؟

پاسخ داد: «این كار به دستور خداست». آنگاه با آنان وداع كرد و به طرف شام براه افتاد.

ابراهیم(ع) پس از حركت از آن سرزمین، و بعد از مشاهده شرایط سخت همسر و كودك خویش، دستها را نیایشگرانه به آسمان بلند كرد و با اشاره به آن دو گفت:

«رَبَّنا اِنّى اَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتى بِوادٍ غَیْرِ ذى زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقیمُواالصَّلوةَ فَاجْعَلْ اَفْئِدَةً مِنَ النّاس ِ تَهْوى اِلَیْهِمْ وَ اَرْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَشْكُرُونَ.»(258)

پروردگارا! من همسر و یكى از فرزندانم را در سرزمینى بى آب و گیاه، در كنار خانه اى كه حرم توست، سكونت دادم تا نماز را برپا دارند؛ پس تو اى پروردگار من! دلهاى گروهى از مردم را به سوى آنان گرایش ده و آنان را از ثمرات و فراورده هاى مورد نیاز روزى بخش؛ باشد كه سپاس تو را بگزارند. و آنگاه به راه خویش به سوى هدف ادامه داد.

حضرت ابراهیم

هاجر به همراه كودكش در آن سرزمین ماند... تااینكه با تابش خورشید و بالاآمدن آفتاب، آثار تشنگى در كودك هویدا شد؛ و مادر با فریاد دادرس خواهانه در آن بیابان، به قصد یافتن آب حركت كرد.

هاجر در طول مسیر خود براى پیدا كردن آب، به میان دو كوه كوچك صفا و مروه رسید، و كودكش از برابر دیدگان وى ناپدید شد. از این رو، براى دیدن كودك، بر بالاى كوه صفا دوید و از آن بلندى نگاهى به بیابان افكند كه سرابى در جانب مروه نظر او را جلب كرد؛ پنداشت كه در آنجا چشمه اى روان است.

بیدرنگ از كوه صفا فرود آمد و شتابان به سوى سراب حركت كرد، كه با فرودآمدنش، بار دیگر كودك ازنظرش ناپدید شد. خود را به كوه مروه رسانید و آبى نیافت؛ بر بالاى كوه راه گشود تا كودكش را بنگرد، امّا از آنجا سرابى را در جانب كوه صفا دید، و بلافاصله براى بدست آوردن آب بدان سو حركت كرد. این رفت و برگشت از كوه صفا به مروه و دیدن سراب، به هفت مرتبه رسید؛ و آنگاه بود كه وقتى از بلنداى مروه به كودك خود نگریست، با شگفتى دید این بار گویى چشمه جوشانى از زیر پاى كودكش مى جوشد.

بسرعت خود را به آنجا رسانید و دید آرى درست است. اندكى از شنهاى بیابان را گرد آورد تا نقطه اى را براى توقف و گردآمدن آب بسازد؛ به همین جهت، آن چشمه زمزم نام گرفت؛ چرا كه در فرهنگ عرب، «زمزم» به معناى «بستن» است.

جوشش آب از آن چشمه در آن بیابان خشك و سوزان، پرندگان را به سوى خود كشاند؛ و از فرود و پرواز آنها، توجّه قبیله اى كه در عرفات اقامت داشت، به آن نقطه جلب شد؛ و هنگامى كه به نزدیك آن چشمه جوشان آمدند، با بانوى گرانقدر و كودكى پرارج روبرو شدند.

افراد قبیله از نام و نشان و علّت سكونت گزیدن آن دو در آن سرزمین پرسیدند. آن بانو در پاسخ گفت: من هاجر همسر ابراهیم خلیل هستم و این فرزندم اسماعیل است. پدرش به دستور خدا ما را در اینجا سكونت داد و خود نیز نزد ما برمى گردد.

آنان پرسیدند: آیا به ما اجازه مى دهید در كنار این چشمه زلال و در نزدیكى شما اقامت گزینیم؟

هاجر پاسخ داد: این مطلب را باید با حضرت ابراهیم(ع) درمیان بگذارم و او تصمیم بگیرد.

سه روز از اقامت مادر و كودك گذشته بود كه پدر پرمهر بازگشت؛ و هاجر خواسته قبیله «جرهم» را با او درمیان نهاد؛ ابراهیم(ع) موافقت كرد و آنان نیز خیمه هاى خود را در كنار آن چشمه آب و در همسایگى اسماعیل و مادرش برافراشتند. رفته رفته این محل آباد و پرجمعیت شد، به گونه اى كه وقتى ابراهیم(ع) پس از مدّتى بار دیگر به دیدار خانواده اش آمد، مردم بسیارى را در آنجا نگریست و شادمان شد.

با بزرگ شدن اسماعیل(ع) و مشاهده آثار عظمت در او و با توجّه به بلندآوازگى پدرش، هركدام از افراد قبیله گوسفندانى به او هدیه كردند؛ و به این ترتیب، وسیله زندگى اسماعیل(ع) و مادرش هاجر بخوبى تأمین شد.

زمانى كه اسماعیل(ع) به اوج جوانى بال گشود، فرمان بنیاد خانه كعبه به پدرش ابراهیم(ع) رسید و او دستور یافت تا در نقطه اى خاص از آن سرزمین كه آفریدگارش به او نشان داد، كعبه را بنا كند.

ابراهیم(ع) در این مورد به بارگاه خدا روى آورد. به او وحى شد كه: هان اى ابراهیم! زن بسان دنده كج است؛ اگر با او بسازى، از وجودش بهره مى برى و اگر ناسازگارى كنى و بخواهى به دلخواه و بدون قانع ساختن او، با وى رفتار كنى، مشكل افزونتر مى شود.

از ششمین امام نور(ع) نقل كرده اند كه خداى جهان آفرین در نقطه اى از آن سرزمین مبارك، قبّه اى براى آدم(ع) فرو فرستاده بود كه تا زمان نوح(ع) بود؛ آنگاه در طوفان نوح كه آب همه جا را فرا گرفت، خداوند آن قبّه را به آسمان برد، و مكّه نیز غرق نشد. به همین دلیل است كه مكّه را «بیت عتیق» یا «سرزمین آزادشده از غرق شدن» نیز مى گویند.

ابراهیم(ع) پس از آنكه فرمان یافت كعبه را تأسیس كند، نمى دانست پایه هاى آن را در چه نقطه اى برافرازد؛ كه جبرئیل فرود آمد و به دستور خدا نقشه خانه را كشید و پایه هاى آن را از بهشت آورد... ابراهیم(ع) به كار بالابردن دیوارهاى خانه كعبه پرداخت و پسرش اسماعیل(ع) با تلاش و اخلاصى وصف ناپذیر، سنگها و مصالح را فراهم آورد.

آنگاه كه دیوارها بالا آمد، جبرئیل ابراهیم(ع) را به سوى «حجرالاسود» راه نمود و او آن را بیرون آورد و در جایى كه مى باید، نصب كرد. ابراهیم(ع) براى آن خانه مبارك دو درب نصب كرد: یكى از سمت مشرق و دیگرى ازجانب مغرب؛ كه درب جانب مغرب، «مستجار» نام گرفت.

كار ساختن خانه بپایان رسید، و ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) آهنگ اجراى آداب حجّ كردند. جبرئیل روز هشتم ذیحجّه فرود آمد و براى ابراهیم(ع) پیام آورد كه به هنگام حركت به سوى «منى » و «عرفات»، به همراه خود آب بردارد، چرا كه در آنجا آب وجود ندارد. به همین مناسبت، این روز را روز ترویه یعنى روز «سیراب ساختن» مى نامند.

ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) پس از انجام دادن مناسك حجّ، به همراه جبرئیل به منى آمدند و شب را در آنجا بسر بردند. در اینجا جبرئیل آداب و اعمالى را كه به آدم(ع) آموخته بود، به ابراهیم(ع) نیز یاد داد.

 منبع: تبیان





نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
          
جمعه 28 مهر 1391
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 02:07
I was suggested this website by my cousin. I am not sure whether
this post is written by him as nobody else know such detailed about my trouble.
You are wonderful! Thanks!
دوشنبه 28 فروردین 1396 03:01
Hey! Someone in my Facebook group shared this site
with us so I came to check it out. I'm definitely loving the information. I'm book-marking
and will be tweeting this to my followers!
Great blog and great design and style.
جمعه 12 آبان 1391 19:53
سلام علیکم
ممنون از حضورتون
عید شماهم مبارک
خداقوت
التماس دعا
یاعلی علیه السلام

اللهم احفظ قائدنا امام الخامنه ای
اللهم عجل لولیک الفرج
جمعه 12 آبان 1391 19:19
دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه «می» نظم دو تا شانه به هم خورد

دستور رسید از ته مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سر میخانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

«لبیك علی »قطره باران به زمین ریخت
«لبیك علی» نور و تن دانه به هم خورد

یك روز گذشت و شب مستی به سر آمد
یعنی سر سنگ و سر دیوانه به هم خورد

پس باده پرید از سر مستان و پس از آن
بادی نوزید و در یك خانه به هم خورد
جمعه 12 آبان 1391 00:44
عید کمال دین , سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصایت و ولایت امیر المومنین علیه السلام بر شیعیان وپیروان ولایت و شما بزرگوار خجسته باد
پنجشنبه 11 آبان 1391 20:39
دستی به هوا رفت و دو پیمانه به هم خورد
در لحظه «می» نظم دو تا شانه به هم خورد

دستور رسید از ته مجلس به تسلسل
پیمانه «می» تا سر میخانه به هم خورد

دستی به هوا رفت و به تایید همان دست
دست همه قوم صمیمانه به هم خورد

«لبیك علی »قطره باران به زمین ریخت
«لبیك علی» نور و تن دانه به هم خورد

یك روز گذشت و شب مستی به سر آمد
یعنی سر سنگ و سر دیوانه به هم خورد

پس باده پرید از سر مستان و پس از آن
بادی نوزید و در یك خانه به هم خورد.
چهارشنبه 10 آبان 1391 11:03
با سلام
فلسفه ی وجودی ولایت فقیه
بدون تردید، اگر ایده آل را معصومان-علیهم السلام- بدانیم، عقل می گوید در عصر غیبت كسی باید در رأس هرم قدرت باشد كه از هر جهت به امام معصوم شبیه تر است
منتظر نظرات شما عزیز می باشم
سه شنبه 2 آبان 1391 14:36
سخنرانی استاد رائفی پور در غرفه شبکه نصر
http://www.nasrtv.com/modules/video/singlefile.php?lid=7139
سه شنبه 2 آبان 1391 14:26
سلام:شهادت امام محمدباقرعلیه السلام باقرالعلوم وهمچنین حضرت مسلم بن عقیل سفیرامام حسین علیه السلام رو خدمت شما محبین اهل بیت عصمت وطهارت تسلیت وتعزیت عرض میکنیم:
ندیده دیده ی گیتی به علم ودانش وتقوا

كسى را برتر و اعلم به جــاى حضرت باقر (ع)


ز بهر رفع حـــاجات و نیـاز خویش گردیده

سلاطین جهــان یكسر گــداى حضرت بــاقر (ع)


زبان ازوصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

كه جزحق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر (ع)


نزاید مــادر گیتى ز بهر خـدمت مردم

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت بــاقر (ع)
سه شنبه 2 آبان 1391 08:34

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد...
اول :
مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم:
مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟
سوم :
کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم :
زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟ ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :