تبلیغات
مهتاب موعود - خاطراتی از استاد یعقوب قمری شریف آبادی
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            فروغ مهتاب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من



امام‌ خمینی‌(ع‌) پس‌ از شكستن‌ سد، دروازه‌های‌ حكمت‌ و معنویت‌ قرآن‌ را به‌سراسر جهان‌ گشود و همچون‌ خورشید فروزان‌ و ماه‌ درخشان‌ در آسمان‌ دین‌، پرده‌ ازحقایق‌ قرآن‌ و ‌ كلمات‌ ائمه‌ اطهار(ع‌) برداشت‌ و دنیای‌ قرن‌ بیست‌ و یكم‌ را به‌دانشگاهی‌ بس‌ شگرف‌ در فراگیری‌ الفبای‌ زبان‌ عرفان‌ علوی‌ تبدیل‌ كرد و همچنین‌ ابواب‌كرامت‌ و اسرار قدرتهای‌ خارق‌العاده درونی‌ را به‌ روی‌ انسان های‌ این‌ عصر، بالاخص‌مشتاقان‌ فتوت‌ و جوانمردی‌ خویش،‌ باز نمود. استاد یعقوب قمری شریف آبادی
نظر شما در مورد وبلاگ من چیست؟





برچسبها


برگرفته از کتاب سجده رمز خلاقیت عشق/ علی نعیم الدین خانی



آب دهان اولیای خدا شفاست
گامهای بلند روزها و ماهها با كوله‌باری از غم و شادی تند و زود از نردبان لحظه‌ها بالا می‌رفت و خانواده رحمت‌الله را هم به دنبال خویش به این‌سو و آن‌سو می‌كشید. هرچند آنان قناعت و كار و زحمت را بر بالای سفره زندگی چیده بودند، اما هر زمان كه دنیایشان از سختی‌های طاقت‌فرسا و تنگدستی لبریز می‌شد پیك سرنوشت آنها را به دیاری دیگر رهسپار می‌كرد و زندگانی با مشكلات و حوادث نویی رخ می‌‌نمود و اینچنین بعد از چندی سكونت در روستای شریف آباد، به روستای محمود آباد كهریزك بار سفر بستند و پیگیر كار و تلاش و كسب روزی حلال شدند.
بامداد یكی از روزها تابستانی بود و ستاره‌ها از هر طرف آسمان در كام سپیده‌دم فرو می‌رفتند. آسمان باقیمانده تیرگی شب را با شبنم صبحگاهی از خود می‌زدود و روستای محمود آباد در بستر خنك بامدادی آرمیده بود. در خنكای این صبح، گرمای زندگی در دستان مادر یعقوب موج می‌زد و كار و فعالیت روزمره در وجودش روح امید و استقامت می‌دمید. هیزم‌هایی را كه دیروز به زحمت عرق جبین از بیابان جمع كرده بود، در سحرگاهان به دل تنور سپرده بود و تنور دیگر داشت آماده می‌شد تا نان تازه برای خانه تهیه كند. معصومه تشت خمیر را در حالی كه قامتش خم شده بود در كنار تنور نهاد و بر روی گلیمی كه نزدیك تنور پهن كرده بود، نشست. تخته و ورزنه و بساط پخت نان را در اطرافش قرار داد. نگاهی به فضای نسبتا بزرگ داخل تنور انداخت. سرخی زغال‌های گداخته، حرارت داغی را بیرون می‌داد و صورت معصومه را عقب می‌زد. با «بسم الله» و چند تا صلوات دست به خمیرهای آماده برد و آنها را آماده چسبانیدن به سینه تنور نمود و یكی یكی خمیرهای پهن شده را به دل سوزان تنور سپرد.
دقایقی گذشت و صدای پرندگان روستا و فریاد خروسها، یعقوب را از خواب نوشین صبحگاهی بیرون آورد و او در جستجوی مادر به حیاط دوید. بوی خوش نان برشته او را یكراست به سمت تنور كشاند. سلامی آغشته به خواب را به سینه پر مهر مادر سپرد و مادر نیز درحالی‌كه داشت خمیر را ورزنه می‌كرد، گفت: «سلام. صبح بخیر. پسر گلم آقا یعقوب، خب حالا هركسی بره وضو بگیره من یك توتك خوشمزه بهش جایزه می‌دهم». یعقوب كه با شنیدن جایزه برق شادمانی در صورتش دوید، قدمهایش را به سمت حوض كوچك وسط حیات تند كرد. لب حوض نشست و دست در زلال آب خنك حوضچه برد و سعی كرد وضویی را كه چندین بار به همراه پدر و مادرش تمرین كرده بود، به تنهایی انجام دهد و مادر با دیدن این صحنه شیرین، لبخند بر لبانش جاری شد و گرما و خستگی از بدنش با خنكای وضوی كودكانه یعقوب فرو نشست. توتكی به عنوان جایزه به همراه چند «بارك الله» به پسرش داد و دوباره مشغول كار گشت و یعقوب هم توتك به دست با هیزمهای خرد شده اطراف تنور سرگرم بازی شد.

آفتاب اندك اندك در فضای حیات خانه‌شان می‌پیچید و در گوشه حیاط با حرارت سوزان تنور یكی می‌شد و به صورت معصومه می‌پاشید و او را غرق عرق می‌ساخت. خستگی چندین ساعته پخت نان، بر تمام بدنش نشسته بود و می‌رفت تا آخرین نانها را از تنور بیرون بیاورد. در این حال یكی از نانهای چسبیده به دیواره بلند تنور كنده شد و بر روی زغالهای گداخته افتاد. معصومه به سرعت انبر را برداشت و سعی نمود آن را بیرون آورد، اما ناگهان تعادلش را از دست داد و با سر به داخل تنور افتاد.

یعقوب، پسرك زیرك و هوشیار كه این صحنه دلخراش را با چشم خود دید، آتش خوف و هراس در وجودش شعله گرفت و با فریاد و گریه، پدر را باخبر ساخت. لحظاتی بعد بدن سوخته معصومه درحالی‌كه سوختگی‌های شدید همچون دیوار بر بدنش آوار شده بود، از تنور بیرون آورده شد و در خانه بستری گشت.
مدتی بعد معصومه به هوش آمد و پلكهای سنگین و سوخته‌اش آرام آرام بلند شد. نگاهش نور شوق را دل رحمت‌الله و پسر كوچكش ریخت. حادثه در ذهنش برق زد. آهی داغ و دردناك از نهادش برخاست و سوزش درد، درونش را خراشید. یععقوب پس از بازشدن چشمان مادر، خودش را بیشتر به بالین او نزدیك كرد و با زبان شیرین و اشك دلسوزانه‌اش درد مادر را نسیمی از التیام بخشید و مادر نیز با نگاه مادرانه او را نوازش داد.

زنان همسایه وقتی از جریان مطلع شدند به دیدارش شتافتند و همدرد سوزش وجودش گردیدند و هر یك كار و خدمتی را به عهده گرفتند. ولی معصومه نه در بستر آرمیده بود كه در آغوش جانكاه درد و گداز و بی‌تابی می‌سوخت و شراره‌های سوختگی تا مغز استخوانهایش پیش می‌رفت و در عین حال سعی می‌كرد كه مبادا دردهایش را با كسی تقسیم كند. سه روز از این حادثه دردناك گذشت و سه شبانه‌روز خواب به چشمان معصومه برفت و زمان در منزل رحمت‌الله بر محمل غم و اندوه آهسته و كند پیش می‌رفت. یعقوب پسرك بازیگوش، كمتر بیرون می‌رفت و بیشتر وقتش را به همراه پدر از مادر پرستاری می‌كرد.

شب چهارم فرا رسید و معصومه توانست با كوله‌باری از سوزش به خوابی سبك فرو رود. در همان شب، آن مرد خدا و پیر روشندل كه حدیث وصلت عشق را در فضای جان معصومه سروده بود، در عالم رؤیا به عیادت او آمد. همو كه مهتاب رخسارش سالها در افق زندگیشان طالع نگردیده بود. همو كه جهانی از عنایت و كرامت در زیر نگین دیدگانش جای داشت. آن مرد الهی در عالم خواب رو به معصومه كرد و با مهربانی تمام گفت: «چه شده خواهرم؟ چرا بی‌تابی می‌كنی؟». معصومه كه چشمانش بار دیگر به دیدار سیمای نورانی آن نور دیده روشن شد و قلبش حدیث عشق را تكرار نمود، اشك بر گونه‌هایش روان گشت و در همان لحظه از اذیت و آزار سوختگی شكایت كرد. هماندم، آن پیر الهی نزدیكتر آمد و آب دهان خویش را بر مواضع سوختگی او مالید و با این زمزم شفابخش و كیمیای سلامت نوید بهبودی و آرامش را به او داد.

بانگ خروس سحرگاهی، چشمان معصومه را گشود و او خوشحال و مسرور از رؤیت این رؤیای معنوی درحالی‌كه اشك بر دیدگانش حلقه آویخته بود، برق اشتیاق از زیارت آن روح پاك در دلش جهید و جان را از شهد دهانش سیراب یافت و پیكرش را میان دستهای تفضل خدایی در حریری از سلامتی حس كرد.
اینچنین بود كه تنها سه روز پس از این رؤیای صادقه، با كمال تعجب اما سرشار از امید و شادمانی دید كه تمامی سوختگی‌های بدنش بهبودی یافته و درد و التهاب از همه پیكرش رخت بربسته و غم و اندوه نیز از قلب كوچك یعقوب سفر نموده است.


آهن ذوب شده در دستان استاد

پس از اینكه استاد قمری از تحصیل علم محروم شدند به منظور رفع مشكلات زندگی خانواده خود به كار آهنگری رو آوردند. كه بیش از 7ماه به آن اشتغال داشتند.
مسؤولیت این نوجوان 12ساله در این كار، دمیدن در كوره بود تا بدین وسیله كوره، داغ و سوزان نگه داشته شود. صبح یكی از روزها، كارگران آهنگری تكه‌ای آهن ذوب شده به وزن 5كیلوگرم را از كوره بیرون آورده، آن را روی سندان گذاشته و به همراه صاحبكار خویش مشغول به كوبیدن آن می‌شوند تا اینكه یك پتك بسازند. اما برخورد اولین ضربه، باعث می‌شود این آهن گداخته به وسط كارگاه پرتاب شود. آن هم جلوی پای آن شاگردی كه تازه در این كارگاه مشغول كار شده بود. در این حال صاحبكار برای اینكه آهن سرد نشود، خطاب به یكی از كارگران فریاد زد: «آهن را بردار، بیاور».

بدیهی است این‌گونه فلزات ذوب شده را فقط با انبر به این‌سو و آن‌سو منتل می‌سازند، ولی این‌بار دستان كوچك و لطیف یك نوجوان، ‌این كار را براحتی انجام داد. این نوجوان تازه‌وارد كه از استادكار خویش بسیار می‌ترسید به گمان اینكه این دستور خطاب به او بوده است،‌ سریعاً آهن گداخته را با دستهای عریان برداشته و آن را روی سندان می‌گذارد. دیگران كه عمل این نونهال را با شگفتی نظاره‌گر بودند با ترس و اضطراب زیاد كار خود را رها ساخته و به گمان آنكه دستان او آسیب دیده به دورش حلقه زدند و چیزهایی چون آب نمك و غیره را آماده نمودند.

اما عنایات الهی بار دیگر همراه این نوجوان شد و دستان نحیف و كوچك او هیچگونه آسیبی ندید و آن فلز داغ و سوزان را از آنكه بر بدن این ولیده الهی اثری گذارد، شرمسار كرده بود.



برخورد با یک کتاب و انقلاب عظیم روحی

براستی اگر انسان با دیده تأمل و بصیرت در زندگانی خود بنگرد،‌خواهد یافت كه حقایق و حوادث جاری در طبیعت همواره بشر را پند و عبرت داده و آدمی را به یكتاپرستی و بندگی حق فرا می‌خواند. اما متأسفانه چه اندكند آنهایی كه از این پیشامدها درس عبرتی می‌گیرند و برق ینقظه و بیداری در دلهایشان روشن می‌شود. خوشا به حال آنها كه از این سرای فانی توشه عشق و معرفت برگرفتند و توجه‌شان را از ظاهر دنیا به باطن آن معطوف ساختند.

زمانی كه حضرت استاد قمری در اوایل شكل‌گیری انقلاب اسلامی به شهرستان ورامین هجرت نمودند، نسیم الهی پس از تحمل آن همه فقر و مصیبت و سختی وزیدن گرفت و تفضلی ربوبی به ایشان روی آورد. سرآغاز این عنایت از آنجا شروع شد كه یكی از روزها با یك جزوه چهل صفحه‌ای برخورد نمودند. مطالعه این كتاب كوچك كه در آن برخورد دو تن از عارفان و عاشقان بزرگ عالم عرفان ـ جناب مولای رومی و شمس تبریزی (رَحْمَةُ الله عَلَیْهِما) ـ تحریر شده بود، باعث گردید تا ضمیر جناب استاد سراسر وجد و شیدایی و بی‌قراری شده و دچار تحولی شگرف گردند.

پیش از آنكه حضرتش با این كتاب برخورد نمایند، این‌گونه می‌اندیشیدند كه كسب مقامات عرفان و كرامات الهی مخصوص انبیا و ائمه معصومین (علیهم السّلام) بوده و دیگران توان دست‌یابی بدان را ندارند. اما وقتی این كتاب را با دقت مطالعه كردند، عقیده‌شان به كلی تغییر یافته، از خود بی‌خود شدند و به این حقیقت اعتقاد پیدا نمودند كه «ما نیز می‌توانیم در حد استعداد، اراده و همت خویش به آن مقامات بلند معنوی دست یابیم و از حجب ظلمانی و نورانی برهیم».

و اینچنین بود كه در ورای این جاذبه روحانی خرمن وجود استاد به بارقه‌ای ملكوتی روشن شد و آتش امید و عشق فراوان به سلوك الی‌الله در دلشان شعله‌ور گشت. پس از این تحول روحی به تهران رفته، تعدادی از كتابهای عرفانی و سلوكی را خریداری كردند و از روی آنها نیز نام برخی دیگر از كتب را نوشته، انواع و اقسام كتابهای معنوی را تهیه نمودند. شیفتگی بی حد و مرز ایشان نسبت به مطالعه این كتب آنقدر بود كه نمی‌دانستند از كدام یك شروع كنند. از اینرو خویشتن را در میان انبوهی از كتب متحیر و سرگردان یافتند.

همان شب در عالم خواب، جوانی خوش‌سیما و نورانی را مشاهده كردند. آن جوان دست جناب استاد را گرفت و به پهلوی قفسه كتابهایشان آورد. سپس از میان آن همه كتاب، كتاب «شرح گلشن راز، نوشته جناب شیخ لاهیجی (ره)» را بیرون كشید و خطاب به استاد گفت: «این كتاب را مطالعه كنید».

بعد از آنكه حضرت استاد از خواب برخاستند، با شیفتگی زایدالوصفی به سراغ قفسه كتابهایشان رفتند و با دقت و علاقه بسیار شروع به مطالعه این كتاب ـ كه در ردیف بزرگترین كتابهای عرفانی و توحیدی می‌باشد ـ نمودند و به غوصی در بحر معانی و معارف آن پرداختند. كتابی كه تمام خواسته‌ها و نیازمندی‌های خویش را در آن می‌یافت و روح تشنه خود را با زمزم لطایف معنوی و رموزات روحی آن كتاب شریف سیراب می‌ساخت و این حقیقت را به جان درك می‌نمود كه تمام مصیبت‌ها، رنج‌ها و محرومیت‌ها زمینه‌ساز همچون لحظه‌ای روحانی بوده است.



اشک آسمان

یكی از بزرگترین روش رسولان و اولیای حق و مردان الهی (ع) در تبلیغ حقایق توحیدی و هدایت انسانها، بالا بردن میزان شناخت و معرفت و بصیرت آنها می‌باشد. به همین خاطر هیچگاه در قدم نخست دست به سوی معجزات و كرامات نبرده، خود نیز از انجام آن تا حد ممكن اِبا داشته‌اند. ولی اگر راهی جز ابراز كرامت باقی نماند، به بهترین وجه به اجرای آن مبادرت می‌ورزند تا شاید زنگار مادیت و غفلت از دلهای شكاكان زدوده شده و به صراط مستقیم الهی هدایت یابند. اما متأسفانه چه اندك هستند آنهایی كه از این كرامات درس عبرت می‌گیرند و دست از شك و لجاجت برمی‌دارند.
واقعه‌ای كه در زیر می‌خوانید جریانی است كه نگارنده خود شاهد آن بوده است و سعی خواهم نمود تا در نقل آن كمال صداقت و حقیقت را رعایت نمایم.

در غروب یكی از روزهای تابستانی، هوا، نسبتا خنك و نسیمی بسیار آرام در حال وزیدن بود. اما در این هوای مطبوع درون جوانی بیست و چند ساله افكار و اندیشه‌هایی در حال جولان بود كه درونش را به هیجان و گرمی می‌كشاند و او را بی‌تاب می‌ساخت. ناگهان در مقابل خانه جهاندیده‌ای دانا قدمهایش از حركت باز ایستاد. او به خوبی می‌دانست كه هیچ‌كس جز او توان برآورده ساختن خواسته‌اش را ندارد. لحظه‌ای بعد در خانه را به صدا درآورد. وقتی از آن حضرت (جناب استاد قمری) درخواست كرد تا لحظاتی چند از وقت گرانبهایش را در اختیار او بگذارند، یقین داشت كه جواب رد نخواهد شنید.

مدتی بعد به اتفاق آن عزیز، به سوی بیابانی كه در آن نزدیكی قرار دارد، حركت كردند. لحظاتی بعد به بیابان رسیدند. بیابانی كه هر ساله نظاره‌گر كراماتی الهی و شنوای معارفی عمیق از آن صحرا دل صاحبدل بوده و می‌باشد. آن نوجوان اندك اندك خواسته خویش را چنین ابراز نمود كه «آقا اگر امكان دارد، لطف كنید برای اینكه قلبم نسبت به شما مطمئن گردد، كرامتی نشان بدهید تا ان‌شاءالله در زمره شاگردان شما درآیم».

حضرت استاد پس از شنیدن این سخنان سری تكان داده و بسیار متواضعانه فرمودند: «بنده اهل كرامت نیستم. انسان اگر واقعا بخواهد هدایت شود بایستی شناخت پیدا كند. زیرا در زمان انبیا و اولیا (علیهم السلام اجمعین) بسیاری از مردم طالب كرامت و معجزه بودند تا در سایه این امور به رسولان الهی ایمان بیاورند. ولی ما می‌بینیم كه بیشتر آنها نه تنها كرامت آن بزرگواران را جادو و سحر می‌پنداشتند بلكه در نهایت نیز عناد و لجاجت می‌ورزیدند و هر دم بر تیرگی‌شان افزوده می‌گشت...». اما آن جوان كه جز به رؤیت كرامت راضی نمی‌گشت، بر خواسته خویش اصرار می‌نمود.

پس از اتمام این صحبتها آنها به كنار جوی آب در انتهای بیابان رسیده بودند، پس از آنكه حضرت استاد بر لب جوی جلوس فرمودند، او نیز روبروی ایشان نشست. اندكی بعد استاد رو به جوان كرده و فرمودند: «اگر شما كرامت می‌خواهید، در همین جلسه معنوی و علمی (فروغ محفل روح الله) كه چند سال است برقرار شده بیاندیشید. بروید از اعضای این محفل الهی بپرسید كه تاكنون چه كراماتی را به چشم خود دیده‌اند...».
سپس حضرتش خود به بیان برخی از اتفاقات معنوی جلسه خویش پرداختند. آخرین واقعه‌ای كه ایشان بدان اشاره كردند، جریان سمیه ـ كه قبلا بیان گردید ـ بود. حكایتی كه نوش دل را به سوز و درد مبدل می‌نمود و قلب هر شنونده‌ای را متأثر و دیده هركسی را مملوّ از اشك می‌ساخت.

وقتی ایشان شروع به ذكر حكایت سمیه نمودند، آسمان آفتابی بود و هیچگونه ابری هم در آسمان دیده نمی‌شد. با شروع صحبت استاد پیرامون سمیه ناگهان قطرات درشت باران شروع به باریدن گرفت!!. سوز این جریان سوزناك، آسمان را به گریه واداشت و كشش آن كلام روحانی و برخاسته از صفای جان، دل آسمان را متأثر ساخت و اشك از گونه آسمان سرازیر شد. عجیب‌تر آنكه وقتی حضرت ایشان واقعه سمیه را قطع می‌فرمودند تا به ذكر چند موعظه مشغول شوند، باران نیز قطع می‌گردید و هرگاه ایشان دوباره به ادامه جریان می‌پرداختند، باران شروع به ریزش می‌كرد. این مسأله سه تا چهار مرتبه اتفاق افتاد.
آن جوان كه از دیدن این كرامت معنوی و واقعه روحانی روحش متحول شده بود، با اشك آسمان همراه گشت و سیمایش با آب باران و اشك چشم تر شد. پس از این به آرامی بارقه‌های اطمینان و اعتقاد در قلبش تجلی كرد و دلش با آن همه صحبتهای معنوی آرام گرفت و دیدگانش به رؤیت پرتوی از گنجینه كرامات حضرت ایشان روشن شد.

پس از دقایقی چند كه ایشان به موعظه و نصیحت مشغول بودند، برخاسته و قصد منزل نمدند. در میان راه، استاد به منظور نتیجه‌گیری از صحبتهایشان به آن جوان فرمودند: « آیا پس از دیدند این كرامت و با شنیدن این همه صحبت معنوی قلبتان آرام گرفت و مطمئن شدید؟...». حضرتش در بیان همن سخنان بود كه بلندگوی مسجد محل، همزمان آیات ذیل را پخش نمود، آیاتی كه تا ژرفای روح نفوذ می‌كرد و انقلابی درونی ایجاد می‌نمود. قاری شهیر جهان، منشاوی با صوت دلنشین و حزین خود آیات آخر سوره فجر را اینچنین تلاوت می‌كرد: «یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ إِرْجِعی إِلی رَبِّكَ راضِیَةً مَرْضِیَّةً؛ ای نفس مطمئنه بازگرد درحالی‌كه راضی و خشنود هستی».

پس از اندك زمانی سخنان استاد بی‌اختیار در مورد پیامبر اكرم (ص) و اینكه وجود ایشان موجب ایمنی شهر مكه بوده است و چه خدماتی را بر جای نهاده است و... تغییر یافت و این امر با تلاوت آیات ابتدایی سوره شریف بلد قرین شد: «لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ وَ أَنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ؛ قسم نمی‌خورم به این شهر (مكه) درحالی‌كه تو در آن سكنی گزیده‌ای». در این موقع استاد خطاب به آن جوان فرمودند: «این جلسه نیز كه شما آرزوی آن را دارید تا از اعضای آن شوید این‌گونه است. یعنی امیدوارم كه وجودش برای منطقه و به مدد حضرت دوست در ابعاد معنوی و روحی در طیفی وسیعتر مایه امن و بركت برای انقلاب و جامعه انسانی باشد. شما خود، آثارش را مشاده كرده‌اید كه چه فعالیتهای علمی و معنوی از خود برجای می‌‌نهد...».

در انتهای سخنان جناب استاد كه به جلوی در منزلشان رسیده بودند، بانگ اذان مغرب این‌گونه برخاست: «اَللهُ اَكْبَر... أَشْهَدُ أَنْ لا إِلهَ إِلَّا الله... أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله... أَشْهَدُ أَنَّ عَلِیّاً وَلِیُّ الله...».

بعد از این همه صحبتهای معنوی و مشاهده آن كرامات بزرگ انتظار می‌رفت آن جوان شهادت به صداقت و راستی آن استاد همام دهد و گام در مسیر صحیح كسب حقایق بنهد. ولی متأسفانه همانطور كه جناب استاد در ابتدای سخنانشان بدان اشارت فرمودند با دیدن آن همه كرامات و كلمات دلنشین، تعلقات و تعصبات و شك و تردید رهزن راهش گردید و عمل هادیان بر حق الهی را همچون دیگران پنداشت:

     کار پاکان را قیاس از خود مگیر                    گرچه باشد در نوشتن شیر، شیر
همسری با اولیا برداشتند                                اولیا را همچو خود پنداشتند



دیدار معبود در مشاهده معنوی

یكی از شبهای مبارك و مقدس ماه شریف رجب، شب چهارشنبه، حضرت استاد در وقت سحرگاهی به ذكر شریف «لا إِلهَ إِلاَّ الله» مشغول بودند و آیینه دل را با این ذكر كیمیاگر تطهیر می‌نمودند تا جمال حضرت معشوق در آن پدیدار گردد و در حین ذكر نیز در این اندیشه و خواسته قلبی به سر می‌بردند. از اینرو این حالت معنوی و روحی به ایشان دشت می‌دهد كه مشتاق و شیفته جمال جمیل حضرت معبود و معشوق حقیقی خود شده‌اند. زبان پاك حضرتش به ترنم قدسی «لا إِلهَ إِلاَّ الله» مشغول بود و جان و ضمیر مطهرش در جذبه دیدار معبود راه آسمانها را می‌جست. ناگهان دیدند كه از كالبد جسمی خود رها شده و روح پاكشان در كل عالم هستی معلق گشته است.

در آن حال گردونه‌ای را به عظمت هستی مشاهده كردند كه به حضرتش الهام شد از باب ورودی این گردونه داخل آن شوند. جناب استاد، این روح مجسم و مرآت تجرید و طهارت معنوی، از درِ گردونه وارد شدند كه در قسمت ورودی گردونه، اسماء مبارك «الله»، «رحمن» و «رحیم» نگاشته شده بود. پس از عبور از این اسماء شریفه در اندیشه رؤیت معبود و دیدار معشوق، وارد این گردونه عظیم گشتند كه پس از ورود در این گردونه، جهانی بی‌انتها به وسعت هستی را مشاهده نمودند كه مملوّ از «اسماء‌الله» بود. حضرتش یك سیر كلی در تمام این گردونه بی‌منتها نمودند ولی خبری از مطلوب خویش نیافتند. با طرفة‌العینی از این گردونه بسیار بزرگ خارج شدند و به گردونه دوم رسیدند. بار دیگر به ایشان الهام گردید كه از در این گردونه وارد شوند.

همانند گردونه اول، نامهای مبارك «الله»، «رحمن» و «رحیم» در آستانه گردونه، دیدگان استاد را به خود معطوف ساختند. هنگامی كه قدم در گردونه دوم نهادند، فضایی تاریك با آسمانی بیكران و پوشیده از ستارگان درخشنده را رؤیت نمودند. میلیاردها، میلیارد ستاره در آسمان این گردونه عظیم موج می‌زد و چشم را خیره ساخته، جان را متحیر می‌نمود. بر قلب سلیم حضرت استاد الهام شد كه به یكی از آن ستارگان داخل شوند. ایشان نیز به محض اراده كردن مبنی بر داخل شدن به یكی از ستارگان درخشان گردونه دوم، خویشتن را جلوی باب ورودی آن ستاره دیدند كه در ابتدای مدخل آن اسماء شریف «الله»، «رحمن» و «رحیم» نوشته شده بود. حضرتش از در وارد شدند.

وقتی به درون این ستاره رسیدند، با كمال شگفتی دیدند كه در آن ستاره اسماء بیكران الهی وجود دارد و در آنجا نیز عاشقانه به دنبال مشاهده مطلوب خویش سیر كردند. ولی آنچه را كه مقصود ایشان بود، نیافتند و به وصال معبود نرسیدند. بنابراین از آن ستاره خارج شدند و در همان حال به ایشان این‌گونه ندا رسید كه همه ستارگانی كه در این گردونه دوم وجود دارد، همین‌گونه هستند و معبود تو در این گردونه نیز وجود ندارد. حضرت استاد در كمتر از چشم بر هم زدنی از گردونه دوم بیرون آمدند و وارد گردونه سوم شدند. همچون گردونه‌های دیگر ابتدای باب این گردونه نیز به اسماء نورانی «الله»، «رحمن» و «رحیم» زینت یافته بود. آنگاه كه به سومین گردونه وارد گردیدند، در آن فضای بی‌نهایت انبوهی چشمگیر از ستارگان بی‌شمار را دیدند كه پرتو افشانی می‌نمود. بار دیگر به قلب منوّر حضرتش الهام گشت كه به یكی از ستاره‌های این آسمان داخل شوند. پس از گذشتن از اسماء مقدس «الله»، «رحمن» و «رحیم» وارد یكی از ستاره‌ها شدند و در گستره بی‌منتهای آن نیز ستارگان نورانی بی‌شماری را رؤیت كردند.

سپس درون یكی از ستارگان درخشنده این آسمان بیكران وارد شدند و همانند ستاره‌ها و گردونه‌های پیشین بعد از گذر از نام‌های شریف «الله»، «رحمن» و «رحیم» وارد آن شدند و در آن نیز عالمی مشحون از اسماء‌الله را مشاهده نمودند. در این گردونه هم از معبود خویش اثری نیافتند و همین‌گونه تا چهل گردونه را پشت سر گذاشتند و به هر گردونه كه می‌رسیدند به عظمت و ابعاد گردونه‌ها افزوده می‌گشت. بطوری كه مثلا گردونه دوم، تمام ستارگانش دو بعدی بودند یعنی درون هر یك از ستارگانش گردونه‌ای عظیم از اسماءالله وجود داشت و در گردونه سوم ستارگان بی‌شماری بود كه در درون هر یك از ستارگانش گردونه‌ای بود كه در آن جهان عظیمی از ستارگان درخشنده وجود داشت و در هر یك از آن ستارگان نیز گردونه‌ای وسیع از اسماء نهفته بود و همین‌طور گردونه‌های چهارم و پنجم و ... كه بر ابعادشان افزوده می‌شد.

وقتی جناب استاد تا گردونه چهلم را سیر كردند و در هیچ یك از آنها به دیدار معبود و وصال معشوق خویش نایل نگشتند، از گردونه چهلم خارج شدند و پس از آن سیر و سفر عظیم و معنوی خسته و فرسوده در فضای بیكران هستی، بیرون از گردونه‌ها ایستادند. ناگهان منظره بسیار شگفتی را نظاره كردند كه عقل از دیدن آن مبهوت می‌شد و از عظمتش سرگشته و حیران می‌گردید. در ورای گردونه چهلم دیدند كه میلیاردها، میلیارد گردونه پشت سر هم قرار گرفته‌اند و هر چه دورتر می‌رفتند همچون زلف مجعّد، پیچ خورده و در دوردستها تا بیكرانه هستی همچون ریسمانی باریك، امتداد یافته بودند و در نهایت از نظر محو می‌گشتند. بطوری كه انتهای آن از دسترس چشمان بیرون بود. در این حال به حضرت استاد چنین الهام گردید كه «اگر در تمام این گردونه‌ها كه هر یك از دیگری عظیمتر است، سیر و تفحص كنی، درهیچكدام معبود خویش را نخواهی یافت».

پس از این الهام و ندای روحانی، حضرت استاد مأیوس و ناامید از اینكه طی این زلف مجعّد و مشكین معشوق، ایشان را به دیدار حضرت معبود نرسانده است، در ضمیر خویشتن به اندیشه و تفكر می‌پردازند و رها از عالم برون به درون خود به این امر معطوف می‌گردند كه چرا معبود خویش را نیافته‌اند. حضرتش در همین حالات بسر می‌بردند كه ندایی رسا از ضمیر روشن و مطهرشان برآمد كه آن معبود و معشوقی كه به دنبال آن هستند در درون خودشان نهفته است. پس از این اشراق و ادراك باطنی بود كه حضرت استاد خویشتن را به حال ذكر گفتن در عبادتگاه خویش دیدند و این‌گونه آن مشاهده شگرف معنوی با وصال به مطلوب به انجام رسید.

بعدها كه حضرتش دیوان شریف امام راحل (قدس سرّه) را مطالعه فرمودند، یك رباعی عرفانی را در این كتاب وزین مشاهده كردند كه به اشاره قدسی «لا یَسَعُنی أَرْضی وَ لا سَمائی بَلْ یَسَعُنی قَلْبُ عَبْدِیَ الْمُؤْمِن» مشاهده عظیم معنوی خویش را مصداقی از آن ابیات توحیدی امام راحل (قدس سرّه) یافتند:

  آن‌ را كه زمین و آسمانش جا نیست               بر عرش برین و كرسیش مأوی نیست

اندر دل عاشقش بگنجـد ای دوست               ایمانست این و غیر از این معنا نیست




عروس حضرت قرآن
اولین سالی كه حضرت استاد قمری شریف آبادی ذكر صلوات خویش را آغاز كردند و آن را در آخرین شب چهارشنبه ماه رجب به اتمام رساندند، برای حضرتش دو مشاهده عرفانی عظیم رخ داد كه در ذیل بدان اشاره می‌شود:

هنگام سحر كه ایشان در حال ذكر بودند. در عالم شهود مقتدای معنوی خود را مشاهده كردند كه وارد قلب حضرتش شده، در درون قلبشان برای همیشه مأوی گزیده‌اند. پس از این مشاهده نیز وقتی در اوج خستگی جسمی، بعد از نماز صبح به خواندن قرآن مشغول شدند و در حال تلاوت آیات شریفه سوره نور و تدبر در آن، حالت خلسه‌ای بر حضرتش عارض می‌شود و در صفحه سمت راست قرآن كریم، سیمای خانمی محجبه نمودار می‌شود كه نقابی بر چهره داشت. سپس آن خانم با دستان خویش نقاب را از چهره خویش كنار زده و به چشمان حضرت استاد خیره می‌شود و لبخندی می‌زند.

سیمای در اوج زیبایی و نورانیت كه جان را در اعماق دریای فنا مستغرق می‌ساخت و دل را از جام عشق لبرز می‌ساخت و ژرفای بطون قرآن را نشان می‌داد. حضرت استاد لحظاتی بعد از رؤیت جمال جمیل قرآن به خود آمدند و از حال خلسه خارج شدند.

تعبیر ایشان از این مشاهده این است كه «پس از تجلی روح مقتدایشان در قلب ایشان، آن سیما و جمال نورانی كه تجلی معرفت قرآن بوده است از باطن سربرآورده و رخ نشان داده است. یعنی همان كه كوثر قرآن نامیده می‌شود».

خوشا به حال آنانكه قلوب مطهر و پاك آنها شایستگی آن را یافته است تا محل «عرش رحمانی» قرار گیرد و ندای «خدای رحمان» از قلب بر زبانشان جاری شود و دیده بصیرتشان توان آن را دارا است تا بر رخساره رحیمیت گشوده گردد و جمال دلربای عروس حضرت قرآن را به نظاره بنشیند:

                عـروس حضـــرت قـــــرآن نقـاب آنــگه بـرانــدازد              
كه دارالمــلك ایــمان را مجـرد بیند از غوغا

                    عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی                 

كه از خورشید جز گرمی نبیند چشم نابینا


سقوط در دره و دست سرنوشت

حادثه افتادن حضرت استاد در دره‌ای از كوههای شهرری یكی از صداها كرامتی است كه در صحنه زندگی ایشان می‌درخشد.

اصل ماجرا از اینجا آغاز شد كه جناب استاد به همراه عده‌ای از دوستان خود برای كوهنوردی به سوی ارتفاعات كوه در حال دویدن بودند كه ناگهان استاد بر لب پرتگاهی بلند رسیدند و هر چقدر سعی كردند تا خود را نگه دارند، موفق نشده، به پایین دره سقوط نمودند و در همان حالت بین زمین و آسمان از هوش رفتند. همراهان استاد كه با مشاهده این اتفاق گمان كردند تا چند لحظه دیگر بلور عمر ایشان خواهد شكست، برای آنكه مسؤولیت این حادثه را بر عهده نگیرند و این‌گونه تظاهر نمایند كه آقای قمری با آنها نبوده است، ایشان را رها ساختند و با اضطراب و پریشانی مسیر شهر را در پیش گرفتند، غافل از اینكه دست تقدیر الهی ایشان را كه 30 بهار از زندگی مباركشان سپری شده بود، برای آینده‌ای نزدیك حفظ خواهد كرد. حضرت استاد كه در دره افتاده بودند، پس از مدتی به هوش آمدند و هنگامی كه چشمان خویش را گشودند، خود را در اعماق دره یافتند.

گویا جریان را به كلی فراموش كرده بودند، به همین خاطر از خودشان پرسیدند: «چرا اینجا خوابیده‌ام؟!!». لحظاتی پس از آنكه از جای خود برخاستند و لباس‌هایشان را تمیز كردند، اصل حادثه به خاطرشان آمد و شگفت‌زده مشاهده كردند كه هیچ جای بدن و حتی گوشه‌ای از لباسشان هم كوچكترین خراشی برنداشته است. گویی دست تقدیر، حضرتش را از همان لحظه بیهوشی تا موقع اصابت بر زمین در آغوش گرفته و آرام بر روی سطح دره نهاده بود.

آنگاه كه از سلامتی خود مطمئن شدند، برای پیوستن به دوستان خویش كه در حدود یك كیلومتری از محل حادثه فاصله گرفته بودند، حركت نمودند و پس از نزدیك شدن به دوستان خود با صدای بلند آنها را مورد خطاب قرار دادند و آنها كه از دیدن ایشان مبهوت و حیرت‌زده شده بودند، آرام آرام برق شادی در دلهایشان جهیدن گرفت و از زنده ماندن ایشان بی‌نهایت خوشحال و مسرور گردیدند.


در محضر خالق مثنوی

استاد معظم از آنجایی كه خود عاشقی وارسته هستند، در عالم معنا برخوردهایی روحانی و معنوی با بسیاری از اولیای بزرگ طریقت داشته و دارند. همانطوری كه بیان گردید، شروع سلوك عرفانی و تحول معنوی و روحی در زندگی ایشان بواسطه جزوه كوچكی بود كه كه در آن برخورد جناب مولای رومی و شمس تبریزی (علیهماالرحمة) نوشته شده بود. به همین خاطر به این دو عارف عاشق، ارادت خاصی داشتند.

از اینرو در سن 47 سالگی، شبی در عالم خواب مشاهده نمودند كه در یك آب‌انبار بسیار بزرگ هستند كه حدود 150 پله داشت و پس از هر 50 پله، اتاقی با زمینی مسطح در اندازه 6×4 متر وجود داشت. حضرت استاد در 50 پله مانده به آخر، اتاقی داشتند كه در‌ آن زندگی می‌كردند. خانه‌ای به مساحت 24 متر مربع با تاقچه‌ای كوچك و قدیمی به همراه امكاناتی بسیار ساده. ایشان متولی آب‌انبار بودند و مردم بسیاری هر روزه رجوع می‌كردند و آب مورد نیاز خویش را می‌بردند. جناب استاد در آنجا به تنهایی سكنی گرفته بودند و بجز بك چراغ و یك لحاف و تشك و چند تكه ظرف، اثاثیه دیگری نداشتند. یك روز كه مردم برای استفاده از آب، رفت و آمد زیادی در آب‌انبار داشتند، در بین آنها شخصی بلند قامت در برابر استاد ظاهر گردید و به سمت ایشان حركت نمود.

آن شخص كسی نبود جز شیخ جلال‌الدین مولوی (ره).در حالی كه خرقه‌ای بلند و سنگین بر تن نموده بودند، به حضرت استاد نزدیك شدند و پس از ملاقاتی كوتاه به جناب استاد خطاب كردند كه «بایستید، تا این خرقه را بر تن شما كنم». سپس خرقه را از تن خویش بیرون آورده، آن را بر دوش حضرت استاد قرار دادند. خرقه‌ای بسیار سنگین و بزرگ كه روی پاهای استاد را پوشانده بود. پس از این مولای رومی (ره) نگاهی پرمعنا به اندام جناب استاد انداختند و با لبخند فرمودند: «مبارك است» و بعد درحالی‌كه تبسم بر لبانشان جاری بود، از آب‌انبار بالا رفتند.

تعبیر حضرت استاد از این رؤیای معنوی این است كه «آب زلال و خنك آب‌انبار، اشاره به آب حیات و معرفت و شناخت الهی دارد؛ یعنی همان چشمه غدقی كه بواسطه صبوری و استقامت در سلوك و تسلیم و اطاعت در برابر راهبر معنوی و خضر راه از قلب بر زبان جاری می‌شود و خرقه نشان دهنده مقام ارشاد و هدایت می‌باشد. همانطور كه مردم در آب‌انبار می‌آیند، آب برمی‌دارند و می‌روند، مقام ارشاد و راهنمایی نیز مقتضی آن است كه عده‌ای می‌آیند و معنویت و معرفت كسب می‌كنند و احتیاجات روحی و عرفانی خویش را برآورده می‌سازند».

كما اینكه در حال حاضر نیز چنین است كه افراد گوناگون و شخصیتهای بزرگ علمی و معنوی حوزه و دانشگاه از جای دور و نزدیك به محضر حضرت استاد ایشان شرفیاب می‌شوند و پس از برطرف ساختن مشكلات و احتیاجات روحی و معنوی و عرفانی خویش خرسند و مسرور، محفل آسمانیش را ترك می‌گویند.


خوشا آنان که دائما در نمازند

وقتی حضرت استاد، عزم را برای سفر به لبنان جزم كردند، وسایل سفر را محیا نمودند تا چهار ماه به دور از وطن به خدمت مشغول گردند. اندیشه‌های والا و نیت نورانی ایشان در سه شب قبل از سفر تجلی یافت. آن شب در عالم خواب مشاهده نمودند كه مشغول نماز هستند. در ركعت اول نماز مقدار زیادی پشه، دست و پا و صورت ایشان را اذیت می‌كردند و در ركعت چهارم نیز در حال سلام دادن، دیدند كه برف انبوهی باریدن گرفت و سر و شانه‌های ایشان را سفید‌پوش ساخته است.

تعبیر و برداشتی كه جناب استاد از این خواب داشته‌اند به این مضمون است كه از آنجایی كه عبادت جز خدمت به خلق نیست، این سفر چهار ماهه كه در خدمت صرف شده، در حقیقت چهار ركعت نماز بوده است؛ یعنی تمام آن، عبادت شمرده شده است و اینكه در ركعت اول پشه‌های بسیاری بدن ایشان را آزرده می‌ساخته و در ركعت پایانی نماز برف زیادی روی بدن ایشان می‌نشیند، به این معناست كه حضرت ایشان در اواخر تابستان (اویل شهریور ماه سال 1362 هـ.ش) كه هوا خیلی گرم بود و پشه‌های فراوانی نیز داشت، عازم این سفر روحانی می‌شود و در ابتدای زمستان (اوایل دی ماه سال 62) كه فصل سرماست، از لبنان بازمی‌گردند. به فرموده خود استاد وقتی به منظور رجعت به ایران وارد فرودگاه دمشق گردیدند، برف نسبتاً زیادی باریدن گرفت و بر شانه‌های ایشان نشست.







نوع مطلب : ترانه عشق، 
برچسب ها :
          
سه شنبه 10 اردیبهشت 1392
دوشنبه 7 خرداد 1397 03:24

Great stuff. Thanks!
generic cialis pro prices on cialis 10 mg sialis cialis savings card generic cialis at walmart tadalafil 5mg cost of cialis per pill cialis pas cher paris ou trouver cialis sur le net buy online cialis 5mg
پنجشنبه 20 اردیبهشت 1397 04:53

Factor well utilized!.
generic for cialis cialis 50 mg soft tab cialis 5 mg effetti collateral when will generic cialis be available generic cialis tadalafil cialis uk ou acheter du cialis pas cher cialis patentablauf in deutschland chinese cialis 50 mg we use it 50 mg cialis dose
جمعه 7 اردیبهشت 1397 19:50

You made your position extremely well!!
tesco price cialis cialis generic canadian discount cialis we use it 50 mg cialis dose side effects for cialis buy cialis online cheapest cialis generic tadalafilo cialis online nederland price cialis best
سه شنبه 4 اردیبهشت 1397 06:03

Nicely put, Many thanks.
sildenafil online uk viagra buy usa viagra super active sildenafil usa viagra uk online viagra pharmacy where can i buy viagra safely online do you need a prescription to buy viagra buy generic viagra with paypal where can you purchase viagra
جمعه 17 فروردین 1397 21:42

Many thanks, Excellent stuff!
viagra cialis levitra cialis bula usa cialis online enter site very cheap cialis cialis price thailand generic cialis at walmart cialis online cialis for daily use cialis price in bangalore cialis rckenschmerzen
جمعه 3 فروردین 1397 19:26

Nicely put, With thanks.
cialis savings card purchasing cialis on the internet generic cialis tadalafil buy cialis online cheapest viagra or cialis order cialis from india cialis ahumada cialis en mexico precio generic for cialis cialis for bph
شنبه 18 شهریور 1396 16:03
Aw, this was an incredibly nice post. Taking a few minutes and actual effort
to generate a superb article… but what can I say… I hesitate a lot and don't manage to get anything done.
سه شنبه 10 مرداد 1396 07:38
Nice post. I was checking continuously this blog and I'm
impressed! Very helpful info particularly the last part :) I care for such info
a lot. I was seeking this certain info for a very long time.
Thank you and good luck.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 11:44
Good way of describing, and fastidious paragraph to get facts regarding my presentation subject,
which i am going to present in university.
دوشنبه 28 فروردین 1396 11:56
Hello are using Wordpress for your blog platform?
I'm new to the blog world but I'm trying to get started and set up
my own. Do you require any html coding knowledge to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 15:46
سر خاک من...!!
اونی که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه...!!
اونی که نخواست ما رو بالاخره میاد دیدن جسدم...!!
اونی که حتی نیومد تولدم زیر تابوتمو گرفته...!!
اونی که سلام نمیکرد میاد برا خداحافظی...!!
عجب روزیه اون روز...!!
حیف كه اون موقع خودم نیستم...!!
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 13:39
تو بازی زندگی موقع یار کشی چه خوبه آدم بگه:منو "خدا"،شما همه.
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 07:25
سلااااااااااااام
من بازم اومدم خواستم ببینم راه حلی پیدا کردی یا نه ..... هر چی می کنم بیشتر از 4و 5 تا نشون نمیده آخه چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آشتی دیگه
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 20:13
سلام علیکم
امام خامنه ای؛ در انتخابات با كرامت رفتار كنند همه؛ " چه آنهائى كه نامزد میشوند، چه آنهائى كه طرفدار آنهایند، چه آنهایى كه مخالف با بعضى از نامزدها هستند " ... جناحهاى مختلف كشور، بداخلاقى و بدگوئى و اهانت وتهمت و این حرفها را مطلقاً راه ندهند , این از آن چیزهائى است كه اگر پیش بیاید، دشمن از او خوشحال میشود ...

شهید حاج احمد متوسلیان: ما با اسرائیل وارد جنگ خواهیم شد .هر كس مرد این راه است بسم الله .هر كس نیست خداحافظ.

خلاف آنچه بسیاری می پندارند، آخرین مقاتله ما 「 به مثابه سپاه عدالت」 نه با دموکراسی غرب که با اسلام آمریکایی است، که اسلام آمریکایی از خود آمریکا دیر پاتر است . "شهید سید مرتضی آوینی "

باید در زمینه موفقیت های سوریه از نیروهای دفاع وطنی که اکثریت آن برخواسته از بطن مردم، از جوانان داخل سوریه، همان کسانی که هم غیرت دینی و وطنی دارند هم آمادگی کامل را پیدا کرده اند و برای دفاع از کشورشان در مقابل دشمنان مزدور سوریه قدرت نمایی می کنند، یاد کنیم. اینها در کنار ارتش سوریه قرار گرفته اند و این باعث یک حضور پرشور و بسیج بسیار جدی بوجود آمده است و اکنون این عزم و روحیه شجاعانه به مراتب از روزهای آغازین تجاوز به سوریه بالاتر است.

ما می‌رسیم به انرژی هسته‌ای و برازنده ما هم هست. اما قدرت در جای دیگر رقم خواهد خورد. قدرت در ایمان و پنجه‌های بسیجی‌هاست. ایمان و وحدت آنها را اگر بگیرند، از درون می‌پاشد. انرژی هسته‌ای در جگر اینها است. در ایمان اینهاست؛ وگرنه پاکستان و هندوستان هم دارند.

با " 2 " مطلب در الفاتح در خدمتیم .. و انشاءالله ما را در دعایتان فراموش نکنید، محتاج دعای جمله خوبانم
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 17:07
سلااااااااااااااااام
برایت از طلا تختی مسیری رو به خوشبختی برایت عمر نوحی را وقاری همچو کوهی را صداقت را رفاقت را اگر خواهی محبت را ثنا کردم ( منتظرتم حتما بیای اااااااااااااااا
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 21:13
سلاااااااااااااام خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ خواستم مطمین بشم خوبید آخه سر نمی زنین بهم خوب دیگه مطمین شدم خدافظ
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 13:35
بوی تو میپیچد.....
...................................در کوچه های غم گرفته این شهر
بوی اقاقی..........
بوی شقایق...........
می تراود از تن تو..........
.................ای که از چشمان تو جاریست
آفتاب سز بهاران!!!
اللهم عجل لولیک الفرج...سلام ممنون که اومدین
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 21:52
سلام
وبلاگت بی نظیره،مطالبش خیلی جالبه
واقعا باید بگم خسته نباشی
گهگاهی هم به من سر بزن
آدرس وبمو پایین می نویسم
راستی اگه موافق به تبادل لینک باشید باید بگم باعث افتخارم میشه که وب قشنگ شما رو لینک کنم پس منتظر جواب شما هستم به وبم سربزنی

یکشنبه 15 اردیبهشت 1392 17:12
تنها روزنه امیدی است
که هیچگاه بسته نمی شود؛
تنها کسی است
که با دهان بسته هم می توان صدایش کرد؛
با پای شکسته هم می توان سراغش رفت!
تنها خریداریست
که اجناس شکسته را بهتر می خرد،
تنها کسی است که وقتی همه رفتند می ماند،
وقتی همه پشت کردند،
آغوش می گشاید.
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود.
و تنها سلطانی است
که دلش با بخشیدن آرام می گیرد
نه با تنبیه کردن
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 22:47
سلااااااااااااااااام...من بروزم
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 10:06
مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

مستدام و سرافزاز باشید
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 20:07
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپپپم؟
آپپپپپپپپم؟
آپپپپپپم؟
آپپپپم؟
آپپپم؟
آپپم؟
آپم؟اره بابا اپم دیگه بدوبیا
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 15:17

میلاد فرخنده و با سعادت اسوه تمام عیار مکارم و قله رفیع فضائل

صدیقه کبری ، حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

را تبریک و تهنیت میگویم . . .
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • تعداد کل پست ها :